درزندگی مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی
مگذار گذشت در دلت گم بشود
مجذوب طلسم سیب و گندم بشود
مگذار که زندگی به این شیرینی قربانی یک سوء تفاهم بشود
مجنون اگر از آتش لیلی سرخ است
یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است
شرح دل ما حیف است که پنهان باشد
این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است...
دسته ها : زندگی
سه شنبه بیست و ششم 9 1387
مهربانترین !
در کدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
به کدامین راهزن، بار سفرمان را بخشیدی ؟
به کدامین رهگذر تازه ، مرا فروختی ؟
من؛ از فصل برگریزان نیامده بودم!
من؛ از شاخه های درختان بی برگ،
از اندوه دلتنگی یک روز
از کمین خورشید پشت ابرها نیامده بودم!
عزیزترین!
در کدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
من؛ سرما را ،
ارزش گمشده ام را ،
انتظار بی وقفه ی زمستان را پشت سر گذاشتم!
.....
در خود گم شدم!.....
من تا انبوه سبز کوه ها رفتم!
رفتم تا آبی، ارغوانی....تا آن شمعدانیهای زیبای شهرک...
ترنُم شنها و سنگها ، آن ریسمان سر در گم
که به هر طرف کشیده می شد درمیان انبوهی از چشم
کنــــــار آن بیکــــران سبز ..... آبی
چقدر حسرت خوردم،
ایـــــن همه زیبایی و من، دستی خالی!
وجود تو از فرسنگها فاصله
و قلبی که تنـــها
یـــک چسب مرهمش نبود!
دسته ها : عشق
چهارشنبه بیستم 9 1387
میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتا نوازش
میدونم که خم نداره واسه تو گریه ی دردم
میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدیهات چه جوری بازهم صبورم
میدونم واسه ات سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم
میدونی واسه چی از تو من میبینم و میخنده
تا نبینی گریه هامو هردو چشمامو میبنده

چاره ای جزو این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیا را گشتی
من چجوری تو را خواستم تو چجور ازم گذشتی

چاره ای جزو این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیا را گشتی
من چجوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی
دسته ها : عشق
چهارشنبه بیستم 9 1387
آتش عشق یعنی از خود بی خود شدن به بلور احساس تلنگر زدن از درون زبانه کشیدنخزان را بهار دیدن درپس غرور ظاهری قلب را به پاکی آفتاب دیدن زیبائی ها و لطافت ها رابا احساس در واژه گنجاندن عشق یعنی آغازی شیرین وآتش جاودان با هر چه بوی تعلق داردعشق یعنی سوختن و ذوب شدن در بوته عشق ،عشق یعنی لرزش همه وجود در برابر معشوق یعنی زیبا دیدن.زیبا شنیدن.زیبا گفتن یعنی در حریر نرم و لطیف رفتن خواب های مینائی دیدن عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن عشق یعنی تازگی.یعنی بهار

دسته ها : بهار عشق
سه شنبه دوازدهم 9 1387
زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری
دسته ها : زندگی
سه شنبه دوازدهم 9 1387


گل یا پوچ ؟پوچ پوچ پوچ دستاتو باز نکن ، حسمو تباه نکن ، بذار فقط تصور کنم که تو دستت کمی عشق پنهان کردی  . . .
دسته ها : زندگی
سه شنبه دوازدهم 9 1387



آخرین روزای با هم بودنه             دیگه کم کم وقت رفتن رسیده حالا هر لحظه برام غنیمته          فرصت دیدنه تو سر رسیده تو میخوای سفر کنی از شهر من          تو میخوای من تک و تنها بشینم خاطراته روزای عشقمونو          توی کوچه های شهرم ببینم آره این خیابونا این کوچه ها          شاهدای خسته ی عشقه منن بعد رفتنت همین خیابونا          تو گوشم اسمتو فریاد میزنن
دسته ها : از یاد رفته
سه شنبه دوازدهم 9 1387
شب فراق  شب کنار پنجره ای رو به خدا کردم و با صدایی بلند به خدا گفتم چرا عاشقان چرا عاشقان مستحق تلخی دنیا هستن ناگهان صدایی از درون دلم با صدایی لرزان به من گفت که هیچ کس ارزش این را نداردای خدا مگر عاشقان دیگر توان این را دارن
دسته ها : از یاد رفته
سه شنبه دوازدهم 9 1387
 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
دسته ها : زندگی
سه شنبه دوازدهم 9 1387
 وقتی که به من می خندی انگاری دنیارو دارم روی فرش مهربونی بی صدا من پا می زارم وقتی گریه می کنی تو غیر غم هیچی ندارم گیج می شم نمی تونم من خودم و به یاد بیارم وقتی نیستی خونه تار مثل شب بی ستاره اکه تو بیای دوباره توی خونه نور می باره تو برام قصه می خوندی تا برم به شهر رویا برم از حقیقت تلخ برسم به کذب دنیایه قطار کاغذی بود روی ریل بی صدایی یه مسافرش تو بودی توی ایستگاه جدایی بگو ایا نگرونی واسه این دفتر پارهواسه این قلب شکسته که دیگه کسی نداره من میرم چرا بمونم من دیگه بی تو غریبم اگه من بمونم این جا ادما می دن فریبم تو رسیدی به چه چیزی که با من نمی رسیدی  تو غمام جا گذاشتی ولی شادیا مو چیدی دریا رو بروی ساحل کوله بار من به دوشم منم اون مسافری که غصه هامو می فروشم 
دسته ها : از یاد رفته
سه شنبه دوازدهم 9 1387
X